رفته بوديم تفريح كنيم خوش بگذرونيم آخه جمعه بود عصر شد خيلي خوش مي گذشت از ديوار رفتم بالا و پريدم پايين درو باز كردم اما ديگه خوش نگذشت اين باغ و درختا ديگه مثل هميشه نبودند.ديگه اينجا خونه خاطرهاي من نبود فقط يك ويرانه بود حتي به خاطرهاي منم رحم نكرده بود عجيبه با اينكه توي تمام ذهن باغ نقش پدربزرگ پيدا بود اما آشفتگي درختها صورتشو از ذهن من بيرون كرده بودند دلم براش تنگ شد واسه سفره هاي بزرگي كه فقط با بودنش روي اين تراس پهن ميشد صداي بچگيهام ذهنمو پر كرد صداي خنده و هياهو صداي بچه هاي ديگه اي كه اون روزها خيلي رفيق هم بوديم اما حالا.... يهو ترسيدم دويدم طرف ته باغ قلبم تند تند ميزد واي هنوز سرجاش بود درخت گردوي محبوب من. بغلش كردم تنها نشونيه كه از تو باقي مونده درخت گردوي محبوب من.... ۱- اگر زندگی یک خواب باشد و من این حق را داشتم که با باز کردن چشمانم وارد زندگی واقعی شوم، دوست داشتم که :با تو بودم ۲- همه ی فلسفه ی زندگی در یک تصویر: دفتري كه از نيمه باز است ۳- قشنگترین آرزو و رویای بچگی : آشپز بشم ۴- اگر میتوانستم به همه ی دنیا ۱ صفت یا توانایی بدهم: قشنگي و خوبي ۵- بزرگترین تفاوت زن و مرد: بي ادبيه نميشه بكم ۶- اگر قرار بود یک کلمه را از لغتنامه حذف کنم : لاغري 0- کسی که بخواهم ملاقاتش کنم : كسيس كه يك زماني سيب صداش مي كردم۸- 1- اگر بتوانم یک سوال بپرسم و حتما جواب بگیرم: من آدم خوبيم يا نه؟ ۹- اگر قرار باشد از این دنیا بروم، با خودم یادگاری چی میبرم : كتابام با عكس تو ۱۰- قشنگترین جمله یا بیتی که بهش اعتقاد دارم:جهان آويخته بر بوسه يي است و از بوسه هستي يافته است . 0- اگر قرار بود اولين صفحه ي شناسنامه را من تنظيم كنم جز اسم و فاميل و نام پدر چه چیزی به آن اضافه ميكردم: نام مادر 1- نیمه ی۱۲- به عمرم رسیدم و حالا قرار است یک اسم جدید داشته باشم. اسمم میشود ؟ستاره ۱۳- با "ماوس" و "درخت" و "سیاست" جمله بساز: ماوس و درخت هردوشون مثل سياست روانيم ميكنند زن خودشو دار زده بود نمی دونست چه طور شد که سر میز شام به نظرش رسید سایه یه چیزیو توی شیشه پنجره می بینه که تکون می خوره. روی زمین نشست زل زد به سایه توی شیشه خیلی آهسته و منظم تاب می خورد شبیه رقصیدن بود آفتاب بالا اومد چیزی از سایه باقی نبود اما اون رقص زن توی شیشه رو دوست داشت رفت یک چهارپایه و طناب آورد.... چقدر بی تفاوت و سرد بود..... فکر میکرد چه جوری می شه که عزیزترین کسی که داری پای تلفن بهت بگه که عاشق شده و دیگه ام قصد برگشتن به ایرانو نداره پای تلفن با یک لهجه خیلی قشنگ گفته بودts easy,thats life,i love herا که شک کرده بود تا همین سه ماه پیش فارسی حرف میزده خوابش نمیبرد در یخچالو باز کردو آخرین تکه کیک تولدشو برداشتو رفت روی تراس نشست و خورد.با صدای بلند گفت its easy like a piece of cake یادته توی مراسم شب هفت عمه ی آذر جای غصه اشک همرو از خنده درآوردی و به آذر گفتی شوخی کردم.... یادته شب عروسی منیر وقتی به مادر عروس گفتی داماد معتاده وقتی اشک مادر عروس دراومد گفتی شوخی کردم یادته...... دیروز توی ماشین شوهرم دیدمت که با هم می خندیدین فکر کنم داشتی باز شوخی می کردی امروز اومدم پیشت اما صدای شوهرم روی پیغام گیر خونه ات که قربون صدقت میشد خیلی شوخی لوسی بود یک ساعته کف سالن خوابیدی و از سرت خون میاد من فقط هلت دادم نمی دونم چرا پا نمیشی بگی که شوخی کردی... يكي از اون اولين روزا توي بغلت بهم گفتي:شير بخوره بچم بزرگ شه . . . . . . . حالا بزرگ شدم اما تو نيستي كه بگي چرا مي خواستي بزرگ بشم؟ موهای طلاییشو می ریزه تو صورتش سعی می کنه جذاب باشه و زل میزنه به پسری که میز کناریی تنها نشسته پسر بهش می خنده زنم می خنده برمیگرده توی شیشه به جای خودش یک زن جذاب غریبه رو میبینه که لاگ صورتی داره. خوشحال میشه چقدر شبیه عشق جدید شوهرش شده کیفشو بر میداره میره خنده رو لبا پسر خشک شده اما زن توی فکر شامه ***** لاک صورتی به روایتی دیگر دستشو میذاره زیر چونش می خواد لاک صورتیش بهتر دیده بشه موهای طلاییشو می ریزه تو صورتش سعی می کنه جذاب باشه و زل میزنه به پسری که میز کناریی تنها نشسته پسر بهش می خنده زنم می خنده برمیگرده توی شیشه به جای خودش یک زن جذاب غریبه رو میبینه که لاگ صورتی داره پا میشه سر میزه پسر میشینه موبایلیش زنگ می خوره پسرشه:مامان می خواستم بگم حتما یه کرم مرطوب کننده بگیریا از وقتی خونه مهندس کار میکنی دستات خرابتر شده دست پسر زیر مانتوش سر می خوره.... پی.نوشت:از داستانکهای خودم از كوه بالا مي رفت يكي از قشنگ ترين غروبهاي عمرش بود چقدر به خورشيد نزديك بود تا حالا هيچ وقت اينقدر نزديك خورشيد نشده بود. اون پايين فقط صورت آدما رو مي ديد آدمايي كه هميشه صورتشون از هيجان مچاله بود يا از خوشحالي يا غم (مريضا و دوربرياشون) وقتي ده دوازده سالش بود آرزوش همين بود اما فكر نميكرد توي يك مركز اورژانس اونم اونجا بين كوه و دره و دريا گير كنه.خندش گرفته بود آخه فكر نميكرد يه روز خودش ركورد خودشو خراب كنه شهرتش مال اين بود كه اون دوروبرا تا حالا كسي در اثر حادثه و اتفاقي نمرده همه رو نجات داده بود چشاشو بست و پريد پايين. هميشه ميدونست كه خودش اولين نفره. پي.نوشت:يكي از داستانكهاي من صداي كليد توي قفل در توي اين تاريكي و سكوت مي پيچه خسته ام ازبس رانندگي كردم درو باز ميكنم واي خونه ام چقدر دلم واسش تنگ شده بود.عكست رو ميز روبروم داره ميخنده برق چشات توي عكس توي اين تاريكيم معلومه. لباسمو عوض ميكنم جلوي آينم وايميستم و خودمو نگا ميكنم خستم اما دلم نمياد اول ميرم آشپزخونمو ببينم گلدوناي خوشكلم كنار پنجره محبوبم زنده اند و پر از اميد هنوز!!! يواش ميام كنارت مي خوابم چشاتو باز ميكني ميگي اومدي ستاره؟؟ساعت چنده؟؟مي خواي پاشم حرف بزنيم؟؟فكر كردم زودتر ميرسي ميگم نه نمي خواد صبح حرف ميزنم. عكس رئيس جمهور عزيزم مير حسين روبروي تختمون بهم مي خنده انگار هنوزم تو چشاش اميد هست كه منو اميدوار ميكنه دستو ميندازي دور كمرمو منو ميكشي طرف خودت. انگار كه خوابي .دلم بوي خونمو مي خواست چقدر خوبه كه خونه ما هنوزم سبزه دلم واسه روزمرگي خونه ام واسه فكر ناهار كه چي درست كنم كه هرشب قبل خواب تو سرم ميچرخه تنگ بود. چشامو ميبندم فردا صبح بايد بهت بگم كه تصميم گرفتم ديگه سركار نرم نه اين كار ديگه نه. پی.نوشت:خوشحالم که ۱۸تیرم همه باهم در خیابان بودیم چه باشکوهی که موج با تو، در دريا، گم نمی شود و زمين فقط به هوای تو بر مدار خورشيد می گردد از بس روشنی هميشه می بينمت چه در اعماق شب راه بروم چه بر کف دريا بنشينم. وقتی از تو می گويم آهو می شوم و جنگل های مِه حتی از شنيدن گام هايم می رقصند و آنگاه که از تو می نويسم دست هايم عاشق اند کنار کبوتر نشسته ای و از سپيدی می گذری و سايه ات در ميدان های استقلال از بس نامت را تکرار کرده ام نامت را به خانه ام ببخش پی.نوشت:سه شنبه چهارشنبه برمیگردم نظراتونو که میخونم میفهمم که تنها نیستم ديشب سحر اينجا بود با ايمان دعوا كرده بودن دلم تنگ شده واسه دعواهاي زن و شوهري و آشتی کردنای بعدش اما الان نميشه باهام دعوا كنيم هردو خسته تر از اين حرفاييم.دلم تنگ شده واسه زندگی. دارم ميرم مسافرت بدون تو. بدون همراه بدون زندگي مشترك بدون زن کسی بودن يه تنها يه غريبه يه مسافر پي نوشت:زود برميگردم میزنی زیر گریه مثل مجسمه نگات میکنم من سردم.. داد میزنی"خدا خدا خدا من به کی بگم بچه مام مرد چون اندازه یه نقطه بود چیزی از عزیزش کم نمیکنه به کی بگم ستاره چند وقت منتظرش بودیم" توی دلم میگم "جنین....بچه ام....بچه مون..." نگات میکنم اشک که داره از چشام میاد بعد دو روز شوک کامل بودن حالا میتونم گریه کنم بهت میگم هوا خونه سنگینه هوا شهر سنگینه دارم خفه میشم منو ببر دریا آخه با این حالت.. ببرم دریا دریا آشفتس با آشفتگیش آشفتگیهامو میگیره حالا آرومم از اینکه هنوز دستو حس میکنم خوشحالم از اینکه هستی خوشحالم میگم بریم خونه میخوام واست غذا بپزمو شب پیشت بخوابم نگام میکنی "آی ستاره آی ستاره..." میترسم.... پی.نوشت:الله اکبر چشامو میبندم یاد گلوله ای میوفتم که درست خورد تو قلبش. ازت می پرسم:یعنی خدام.....؟ دستو میذاری رو دهنم و میگی بخواب ستاره اشکات صورتمو خیس میکنه مثل مهره گیاه میپیچم دورت و تو واست میخونم: لای لای ای پسر کوچک من دیده بربند که شب آمده است دیده بر بند که این دیو سیاه خون به کف خنده به لب آمده است پی نوشت:اما تو تا صبح فقط گریه میکنی.خدا کنه این شب طولانی صبح شه خدا کنه سهراب راست گفته باشه که:اندکی صبر سحر نزدیک است و میدونی این روزا آرامشمو بین مردم پیدا میکنم جایی که تو هم مثه بقیه برادری هم وطنی فقط مرد خونه نیستی وای سهراب کجایی این شبها دلم میخواد صدای خسرو شکیبایی رو بشنوم که شعر تورو می خونه که هنوز میگی:و خدایی که در این نزدیکیست آروم میشم و امیدوار پرسیدی چرا اینکارو می کنی؟ گفتم تا خدا نگام کنه. گفتی چرا می خوای خدا نگات کنه؟ گفتم تا دیگه تنها نباشم. اومدی در تراسو بستی منوبوسیدی و بغلم کردی دستامو گرفتی و کف دستمو بوسیدی بعد در تراس و باز کردی هم دست منو هم دست خودتو گرفتی زیر بارون پرسیدم چرا کف دستمو بوسیدی؟! گفتی:ستاره انگار خدا کف دستت بود خندیدم و گفتم پس چرا دستامونو گرفتیم زیر بارون؟ گفتی تا خدا نگامون کنه و این خوشبختی و ازمون نگیره. دارم وبمو نگا میکنم ۹تا کامنت میخونمشون خیلی وقت چیزی ننوشتم نمیدونم چرا ؟ میرم وبلاگ خاطرات یک زن میبینم دوست دارم یه چیزی بنویسم اما نمیتونم. این پروانه هم که از سر شب عصبانیم کرده بس دور جراغ سرصدا کرده میرم مگس کش میارم و دنبالش بالا پایین میپرم رو تخت میشینی و از خنده روده بر میشی داد میزنم چیه؟میگی مواظب باش نره زیر دامنت عصبانی نگات میکنم مهربون میگی ستاره تو که دلت نمیاد بکشیش میزنم زیر گریه خستم میای نزدیکم...... چراغو خاموش میکنی چقدر گرمی مثه تابستون پروانه رو میبینم تو چشای تو پرواز میکنه شب بارون میمود در تراس باز گذاشتم و گرفتم خوابیدم موهامو بالشتم خیس خیس شدن تو از بالشت خیس متنفری.صبح که پاشدم دیدم رو بالش من خوابیدی خیس خیس شده بودی ترسیدم سرما بخوری چشاتو باز کردی و گفتی ستاره نرو میخوام هنوز شب باشه که بهتر ببینمت نگات کردم یهو همه جا تاریک شد فقط من برق میزدم دو تا دست انگار دنبال من میگشتن...... ستاره من ستاره من چه باروني بود چه دونه هاي درشتي تو يه قاليچه آوردي انداختي روي تراس دراز كشيديم چشامونو بستيم و دهانامونو باز كرديم دونه هاي بارونو خورديم هركي بيشتر ميخورد برنده بود داشتيم خفه ميشديم يادته تو برنده شدي ولي من كلي قربون صدقت رفتم تا قبول كردي من برنده باشم امروزم بارون مياد منم دارم مسابقه ميدم همه ي دونه هاي بارونو خوردم چيزي به زمين نرسيد اما تو نيستي سفري بدون تو حتی نمیشه برنده شد بازم باختم غر بزنم و بهونه بگیرم که دلت نیاد بری می گی زود بر میگردم آخه نمیشه که نرم می دونم نمیشه نری باید بری اما مثه بچه ها غر میزنم قهر میکنم میای منو می بوسی و می ری.... بهت زنگ میزنم نمی گم دلم تنگ شده میدونم که دوس نداری.الکی از هوا ایراد میگیرم میخندی چیزی نمیگی میخوام بخوابم یه وقتایی اینقدر دلم برات تنگ می شه که می خوام از توی فکرم بیارمت بیرون و توی دنیای واقعی واقعی بغلت کنم. امروز تمام راه زير بارون دويدم خيس خيس شدم اومدم خونه لباسامو كه عوض كردم اومدي موهاي خيسمو شونه كردي بد دستتو گذاشتي رو پيشونيم عصباني شدي داد زدي كي مي خواي بزرگ شي؟ در اتاقو محكم بستي و رفتي دراز كشيدم شب شده مريضم.مياي در و باز ميكني ميگي:ستاره من خوابي؟ميشني كنارمو سوپ دهنم ميكني خودتم ديگه فهميدي تمام اين بازيا بهانس فقط واسه همين كه باز بشم ستاره تو. روي زمين مي خوابم و زل مي زنم به سقف از صبح يه درد زنونه توي تنم پيچيده نمي دونم كجايي؟ مي خوام با عكست قهر كنم اما اون هي بهم مي خنده عصبي ميشم ميندازمش از روي ميز پايين داد ميزنم من عشق مي خوام عشق.پشتمو ميكنم به عكست و ميشينم ديگه باهات قهرم جدي جدي بلند ميشم برم فنجون كج و كوله عزيزمو بيارم و شير بخورم شيشه هاي شكسته ميرن توي پام ميزنم زير گريه عكست باز داره مي خنده انتقامشو گرفته از من قويتره. صداي در مياد صدام مي كني ستاره من(مي خواي آشتي كني)بلندتر گريه مي كنم جيغ مي زنم عكستم مثل خودت بدجنسه ولو ميشم تو بغلت و منتظرم كه آرومم كني ميگي چقدر عجيبين شما زنا؟!!!! فكر ميكنم چقدر غريبه اين عشق به عكست مي خندم اونم مي خنده.دوباره عاشقت می شم. خواب چيست؟ چه زماني خوابم وقتي با حرفها و ملاحظات مشمئز كننده به چيزي شبيه زندگي چسبيده ام يا زماني كه چشمهايم را ميبندم در برابر چشمان هراسان همه تو را در آغوش مي كشم عطر تنت را مزه مي كنم مست مي شوم وسوسه ميشوم. به راستي كداميك منم؟ خواب چيست روياييست كه هر شب تجربه ميكنيم يا كابوسيست كه روز را با آن مي گذرانيم؟ آيا خانه هايمان هيچ خواب نمي بينند؟و در روياهايشان شهر را به قصد بيشه زارها و نپه ها ترك نمي گويند؟ وقتي هوا سرده برف يا بارون مياد دوس دارم كنار شومينه روي صندليم بشينم شالمو محكم بپيشم دورم از پنجره بيرون نگاه كنم وقتي كسي پياده با عجله و تند مي گذره يهو يه كرختي خاصي تو تنم بپيجه و توي يه لحظه يه لذت عجيب بهم دست بده فكر كنم خوشبختي يعني همين كه مي تونم تا هروقتي كه بخوام خونه بمونم و اينجوري بيكار لم بدم اينجا چشامو ببندم و به بوسه هايي فكر كنم كه مثل بادامند. -به ناگفته ها باور آورید زیرا سکوت آدمی به حقیقت نزدیکتر است تا گفته هایش. مادرم زیر گهواره خوابیده و با دست گهواره رو تکون میده.دو طرف گهواره به دیوار میونی میخ شده.بابام می آد تو اتاق.باهاش برف و باد میاد تو.دری که خودش ساخته بد بسته می شه.با زحمت می بنده.مامانم می گه کوزه گر از کوزه شکسته آب می خوره. بابابزرگم پشت سرش میاد تو. دستهاشو رو علاالدین گرم میکنه می گه تو طایفه ما هیچ مردی به زنش نمی گه دوست دارم. ابولفضل شاهي دیگه کسی بلیط تورو پاره نمیکنه. وقتی از در جلو سوار میشم و نگرانم تو از در عقب سوار شدی یا نه همه فکر میکنند دارم چشم چرونی می کنم. ابولفضل شاهي چندان ژرف چندان زيبا و چندان بزرگ شده ام كه تو ديگر نمي تواني مرا ببوسي.
و جاده های آينه می دود و با آواز ترقه های بی خيال کودکان پای می کوبد
زبانم می سوزد و نفسم به عطر آتش آغشته است![]()
نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت
2:59 توسط ستاره| |
نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت
2:56 توسط ستاره| |
زنی که توی شیشه دیده بود مثل پاندول ساعت تاب می خورد
نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت
2:57 توسط ستاره| |
هنوز صدای سردش پای تلفن تو گوششه
نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت
0:45 توسط ستاره| |
آدم شوخی بودی
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت
15:40 توسط ستاره| |
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت
0:14 توسط ستاره| |
دستشو میذاره زیر چونش می خواد لاک صورتیش بهتر دیده بشه
نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت
15:28 توسط ستاره| |
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت
1:46 توسط ستاره| |
نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت
12:15 توسط ستاره| |
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت
1:8 توسط ستاره| |
نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت
14:56 توسط ستاره| |
"ستاره ستاره باش تورو خدا اینقدر ناراحت نباش"
نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت
20:11 توسط ستاره| |
صدای الله اکبر میاد با خودم تکرار میکنم خدا بزرگه خدا از همه چیز بزرگتره اما بعد میگم نکنه خدام خوابش برده؟
نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت
23:3 توسط ستاره| |
نمیدونم چرا این چند روزه همش این شعر هما تو گوشمه:خدا در قلب انسانهاست
نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت
14:26 توسط ستاره| |
امتحان دارم اما اعصاب نه توام میدونی که هی میگی فدای سرت ستاره اما میدونی دیگه حرفا تو آرومم نمیکنه
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت
20:16 توسط ستاره| |
به تمام دستهایی که پشت پرده ها مخفی شده اید هم اکنون از همیشه عیان ترید بدانید که دست خدا بالای همه دستهاست.خانه هاتان ویران
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت
22:28 توسط ستاره| |
دستمو از پنجره گرفتم بیرون دونه های بارون چکید تو دستم
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت
22:2 توسط ستاره| |
دیروقته
نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت
1:44 توسط ستاره| |
دیروز رفتم یه پیراهن خریدم وقتی عصبیم خرید کردن عادتمه میدونی که.پوشیدمش و اومدم جلو آینه خودمو نگاه کردم ولی من توی آینه نبودم فقط تورو دیدم:آخه پس چرا برنمیگردی از این مسافرت....
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت
13:9 توسط ستاره| |
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت
13:38 توسط ستاره| |
هنوز خوابم میاد روزای اینطوری دوست دارم تو تخت خواب بمونم.
نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت
16:13 توسط ستاره| |
نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت
14:35 توسط ستاره| |
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت
15:23 توسط ستاره| |
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت
10:40 توسط ستاره| |
وقتي برف مياد و تو ميايي روبروم ميشيني واسم توي همون فنجون كج و كوله چاي بيار چون اولين بار عشقو باهاش مزه كردم.
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت
8:51 توسط ستاره| |
نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت
12:54 توسط ستاره| |
من نمی توانستم سخن بگویم بنابراین به سکوت پناه بردم که تنها زبان دل آدمی است.
نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت
20:39 توسط ستاره| |
من توی گهواره خوابیده ام.
نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت
16:21 توسط ستاره| |
همه جا جای تو خالیه وقتی دوتا بلیط میدم به راننده و اون فقط یه بلیطمو پاره می کنه و دومی رو سالم پس می ده.
نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت
1:17 توسط ستاره| |
از عشق تو
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت
23:20 توسط ستاره| |


